/
  • مطالب خواندنی و جالب

  • صفحه‌ها (4):
  • ارسال پاسخ   امتیاز موضوع:
    • 1 رأی - میانگین امیتازات: 5
    • 1
    • 2
    • 3
    • 4
    • 5

    حالت موضوعی | حالت خطی مطالب خواندنی و جالب
    نویسنده پیام
    php آفلاین
    hossein
    ****

    ارسال‌ها: 629
    تاریخ عضویت: ۱۳۸۷ دي ۴
    اعتبار: 13
    تشکرها : 467
    ( 798 تشکر در 277 ارسال )
    ارسال: #1
    مطالب خواندنی و جالب
    از این به بعد سعی می کنم هر چند روزی یه مطلب جالب برای بچه ها اینجا بزارم .

    اولین مطلب


    آیا شیطان وجود دارد ؟؟؟

    آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟

    استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند.

    آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟

    شاگردي با قاطعيت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"

    استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"

    شاگرد پاسخ داد: "بله آقا"

    استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد، پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست، خدا نيز شيطان است"

    شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.

    شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟"

    استاد پاسخ داد: "البته"

    شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد، سرما وجود دارد؟"

    استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ "

    شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.

    مرد جوان گفت: "در واقع آقا، سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد."

    شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟"

    استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

    شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريک هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد."

    در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا، شيطان وجود دارد؟"

    زياد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست."

    و آن شاگرد پاسخ داد: "شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريک که در نبود نور مي آيد.
    __________________________________________________________________________
    ۱۳۸۹ ارديبهشت ۱ ۱۱:۱۴ عصر
    یافتن ارسال‌ها WWW پاسخ با نقل قول
     تشکر شده توسط : cyletech ahora hidensoft oia HiddeN
    cyletech غایب
    علیرضا اسکندرپور شوفری
    *****

    ارسال‌ها: 2,243
    تاریخ عضویت: ۱۳۸۸ فروردين ۸
    اعتبار: 42
    تشکرها : 1258
    ( 2239 تشکر در 1089 ارسال )
    ارسال: #2
    RE: مطالب خواندنی و جالب
    بسیار جذاب بود حسین جان. برای بار اول بود که مقاله ای اینقدر به دلم نشسته است. راستش من نمی دونم چی بگم. شیطان وجود دارد یا نه؟ اینکه سرما یا تاریکی وجود دارد یا نه یک بحث فیزیکی است یا بهتره بگیم مربوط به فیزیک میشه اما خدا و شیطان ماورای تمام این علوم است. پس تنها به چیزی که می دانیم حرفایش راست است متصل می شویم و حرف های آن را تکرار می کنیم. و آن هم قرآن است. Angel
    ۱۳۸۹ ارديبهشت ۱ ۱۱:۳۶ عصر
    یافتن ارسال‌ها پاسخ با نقل قول
     تشکر شده توسط :
    php آفلاین
    hossein
    ****

    ارسال‌ها: 629
    تاریخ عضویت: ۱۳۸۷ دي ۴
    اعتبار: 13
    تشکرها : 467
    ( 798 تشکر در 277 ارسال )
    ارسال: #3
    RE: مطالب خواندنی و جالب
    مرا ببخش و به خاطر بسپار

    روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند ..

    سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هر کدام از دانش آموزان پس از اتمام، برگه های خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند.

    روز شنبه معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت. روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد.

    شادی خاصی کلاس را فرا گرفت. معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا؟ " "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند. " دیگر صحبتی از آن برگه ها نشد. معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود . آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود ..دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال بعد، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد. و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد.

    او تابحال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید. کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را به جای آوردند. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

    به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید : "آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا" سرباز ادامه داد: " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد. "پس از مراسم تدفین، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند.

    پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت:"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد. "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها و بارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش درآورد.

    خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود.

    مادر مارک گفت: " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "

    همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت: " من هنوز لیست خودم را دارم. اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "

    همسر چاک گفت: " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم "

    مارلین گفت: " من هم برای خودم را دارم. توی دفتر خاطراتم گذاشته ام "

    سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت:
    " این همیشه با منه . . . . من فکر نمی کردم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد "

    معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده، گریه اش گرفت. او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد.


    سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد. بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

    اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید، به نظرشما این اولین باری خواهد بود که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر درروابط تان نکردید؟

    هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند، بهتر و راحت تر خواهد بود. به یاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید.

    دوست خوبم ،اميدوارم هميشه خوبيهاي من رو به ياد داشته باشي و بدي هایم را ببخشي و از ياد ببري ...

    صميمانه برای تو آرزوي موفقيت و شادكامي دارم.
    __________________________________________________________________________
    ۱۳۸۹ ارديبهشت ۲ ۰۸:۳۵ صبح
    یافتن ارسال‌ها WWW پاسخ با نقل قول
     تشکر شده توسط : scorpion hidensoft cyletech oia
    php آفلاین
    hossein
    ****

    ارسال‌ها: 629
    تاریخ عضویت: ۱۳۸۷ دي ۴
    اعتبار: 13
    تشکرها : 467
    ( 798 تشکر در 277 ارسال )
    ارسال: #4
    RE: مطالب خواندنی و جالب
    تفاوت های مدیریت در ایران و اروپ

    اروپا: موفقيت مدير بر اساس پيشرفت مجموعه تحت مديريتش سنجيده ميشود
    ايران: موفقيت مدير سنجيده نميشود، خود مدير بودن نشانه موفقيت است

    اروپا: مديران بعضی وقتها استعفا ميدهند
    ايران: عشق به خدمت مانع از استعفا ميشود

    اروپا: افراد از مشاغل پايين شروع ميکنند و به تدريج ممکن است مدير شوند
    ايران: افراد مدير مادرزادی هستند و اولين شغلشان در بيست سالگی مديريت است

    اروپا: برای يک پست مديريت، دنبال مدير ميگردند
    ايران: برای يک فرد، دنبال پست مديريت ميگردند و در صورت لزوم اين پست ساخته ميشود

    اروپا: يک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدير شود
    ايران: يک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حاليکه مديرش سه بار عوض شده

    اروپا: اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مديريت ميکنند
    ايران: اگر بخواهند از کسی هيچ استفاده ای نکنند، او را مشاور مديريت ميکنند

    اروپا: اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی ميکند و حتی ممکن است محاکمه شود
    ايران: اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدير ميشود و پست مديريت جديد ميگيرد

    اروپا: مديران بصورت مستقل استخدام و برکنار ميشوند، ولی بصورت گروهی و هماهنگ کار ميکنند
    ايران: مديران بصورت مستقل و غيرهماهنگ کار ميکنند، ولی بصورت گروهی استخدام و برکنار ميشوند

    اروپا: برای استخدام مدير، در روزنامه آگهی ميدهند و با برخی مصاحبه ميکنند
    ايران: برای استخدام مدير، به فرد مورد نظر تلفن ميکنند

    اروپا: زمان پايان کار يک مدير و شروع کار مدير بعدی از قبل مشخص است
    ايران: مديران در همان روز حکم مديريت يا برکناريشان را ميگيرند

    اروپا: همه ميدانند درآمد قانونی يک مدير زياد است
    ايران: مديران انسانهای ساده زيستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد

    اروپا: شما مديرتان را با اسم کوچک صدا ميزنيد
    ايران: شما مديرتان را صدا نميزنيد، چون اصلاً به شما وقت ملاقات نميدهد

    اروپا: برای مديريت، سابقه کار مفيد و لياقت لازم است
    ايران: برای مديريت، مورد اعتماد بودن کفايت ميکند
    تا ش
    __________________________________________________________________________
    (آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۳۸۹ ارديبهشت ۲ ۱۰:۱۲ عصر، توسط php.)
    ۱۳۸۹ ارديبهشت ۲ ۱۲:۵۵ عصر
    یافتن ارسال‌ها WWW پاسخ با نقل قول
     تشکر شده توسط : hidensoft scooter
    php آفلاین
    hossein
    ****

    ارسال‌ها: 629
    تاریخ عضویت: ۱۳۸۷ دي ۴
    اعتبار: 13
    تشکرها : 467
    ( 798 تشکر در 277 ارسال )
    ارسال: #5
    RE: مطالب خواندنی و جالب
    نرفته برگشتم!!!!!!!!!!!!!!
    سفر کنسل شد .
    منظورت از "خود کم بینی" کدوم قسمت بود , کی خود کم بینه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.
    تفاوت "عشق" و "دوست داشتن"

    عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.

    عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است. اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار است و سرشار از نجابت.

    عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر می زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می گیرد.

    عشق در اغلب دلها، در شکلها و در رنگهای تقریبا مشابهی، متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش را دارد.

    عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر می گذارد، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان زندگی میکند و بر آشیانه بلندش، روز و روزگار را دستی نیست ... دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیباییهای روح که زیباییهای محسوس را به گونه ای دیگر می بیند.

    عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود، اگر تمام دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و "دیدار و پرهیز" زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن با این حالات ناآشناست.

    و آنگاه که عشق و دوست داشتن لازم و ملزوم یک پیوند ناگسستنی باشند

    عشق همواره اهدا میشود؛ آزادانه، مشتقانه و بی چشمداشت، حتی اگر به چشم نیاید یا گرامی داشته نشود. با این استدلال که :
    عشق نمی ورزیم که به ما عشق بورزند، آنگونه "عشق" می ورزیم که "دوست داشتن" را بمعنای واقعی تفسیر کرده باشیم ...
    __________________________________________________________________________
    (آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۳۸۹ ارديبهشت ۲ ۱۰:۱۶ عصر، توسط php.)
    ۱۳۸۹ ارديبهشت ۲ ۱۰:۱۳ عصر
    یافتن ارسال‌ها WWW پاسخ با نقل قول
     تشکر شده توسط : cyletech
    admin آفلاین
    وحید سهرابلو
    **********

    ارسال‌ها: 5,734
    تاریخ عضویت: ۱۳۸۷ آذر ۲۴
    اعتبار: 100
    تشکرها : 1362
    ( 6196 تشکر در 3438 ارسال )
    ارسال: #6
    RE: مطالب خواندنی و جالب
    شاید بحث مدیران بوده.
    ما که مدیر درست و حسابی نداریم پس راست میگه
    ۱۳۸۹ ارديبهشت ۲ ۱۰:۳۳ عصر
    یافتن ارسال‌ها پاسخ با نقل قول
     تشکر شده توسط :
    php آفلاین
    hossein
    ****

    ارسال‌ها: 629
    تاریخ عضویت: ۱۳۸۷ دي ۴
    اعتبار: 13
    تشکرها : 467
    ( 798 تشکر در 277 ارسال )
    ارسال: #7
    RE: مطالب خواندنی و جالب
    یه موقع به حساب مدیران سایت نگیرین .

    این در مورد مدیریت ادارات دولتی صدق می کنه

    اگه قراره برای هر مطلبی که میزارم دنبال تمثیل ایجوری بگردین من دیگه از این مطالب نمیزارم .
    __________________________________________________________________________
    (آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۳۸۹ ارديبهشت ۳ ۰۹:۰۴ صبح، توسط php.)
    ۱۳۸۹ ارديبهشت ۳ ۱۲:۴۴ صبح
    یافتن ارسال‌ها WWW پاسخ با نقل قول
     تشکر شده توسط :
    admin آفلاین
    وحید سهرابلو
    **********

    ارسال‌ها: 5,734
    تاریخ عضویت: ۱۳۸۷ آذر ۲۴
    اعتبار: 100
    تشکرها : 1362
    ( 6196 تشکر در 3438 ارسال )
    ارسال: #8
    RE: مطالب خواندنی و جالب
    نه بزار قشنگه
    ۱۳۸۹ ارديبهشت ۳ ۱۲:۳۹ عصر
    یافتن ارسال‌ها پاسخ با نقل قول
     تشکر شده توسط :
    php آفلاین
    hossein
    ****

    ارسال‌ها: 629
    تاریخ عضویت: ۱۳۸۷ دي ۴
    اعتبار: 13
    تشکرها : 467
    ( 798 تشکر در 277 ارسال )
    ارسال: #9
    RE: مطالب خواندنی و جالب
    افـــکـار دیـــگــران!


    مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت.
    چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند.
    او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.
    خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.

    کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد.
    وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد .... به کمک او پرداخت.

    سپس کم کم وضع عوض شد.
    پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید.
    باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.
    پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است.
    بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد.
    فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت.
    او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست.
    کسادی عمومی شروع شده است.

    آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند.

    در واقع اون پدر داشت بهترین راه برای کاسبی رو انجام می داد اما به خاطر افکار پسرش، تصمیمش رو عوض کرد و افکار پسر اونقدر روی اون تأثیر گذاشت که فراموش کرد که خودش داره باعث ورشکستگی می شه و تلقین بحران مالی کشور، باعث شد که زندگی اون آدم عوض بشه.
    خداوند به همه ما فکر، فهم و شعور بخشیده تا بتونیم فرق بین خوب و بد رو تشخیص بدیم.
    بهتره قبل از اینکه دیگران برای ما تصمیماتی بگیرن که بعد ما رو پشیمون کنه، کمی فکر کنیم و راه درست رو انتخاب کنیم و با انتخاب یک هدف درست از زندگی لذت ببریم. چون زندگی مال ماست.
    يك تاجر آمريكايي نزديك يك روستاي مكزيكي ايستاده بود. در همان موقع يك قايق كوچك ماهيگيري رد شد كه داخلش چند تا ماهي بود.

    از ماهيگير پرسيد: چقدر طول كشيد تا اين چند تا ماهي رو گرفتي؟
    ماهيگير: مدت خيلي كمي.
    تاجر: پس چرا بيشتر صبر نكردي تا بيشتر ماهي گيرت بياد؟
    ماهيگير: چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافي است.
    تاجر: اما بقيه وقتت را چي كار مي كني؟

    ماهيگير: تا ديروقت مي خوابم، يك كم ماهيگيري مي كنم، با بچه ها بازي مي كنم بعد مي رم توي دهكده و با دوستانم شروع مي كنيم به گيتار زدن. خلاصه مشغوليم به اين نوع زندگي.

    تاجر: من تو هاروارد تجارت خوندم، پس مي تونم كمكت كنم. تو بايد بيشتر ماهيگيري كني. آن وقت مي توني با پولش قايق بزرگتري بخري و بعد چند تا قايق ديگر اضافه كني، آنوقت يك عالمه قايق براي ماهيگيري داري.

    ماهيگير: خوب، بعدش چي؟
    تاجر: به جاي اينكه ماهي ها رو به واسطه بفروشي اونارو مستقيماً به مشتري ها مي دي و براي خودت كار و باردرست وحسابي دست و پا مي كني... بعدش كارخونه راه ميندازي و به توليداتش نظارت مي كني...
    اين دهكده كوچيك رو هم ترك مي كني و مي ري مكزيكوسيتي! بعد از اون هم لس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاست كه دست به كارهاي مهم تري مي زني...

    ماهيگير: اين كار چقدر طول مي كشه؟
    تاجر: پانزده تا بيست سال!
    ماهيگير: اما بعدش چي آقا؟
    تاجر: بهترين قسمت همينه.
    در يك موقعيت مناسب كه گيرت اومد مي ري و سهام شركتت رو به قيمت خيلي بالا مي فروشي . با اين كار ميليون ها دلار گيرت مي ياد.

    ماهيگير: ميليون ها دلار! خوب، بعدش چي؟

    تاجر: اونوقت بازنشسته مي شي! مي ري توي يك دهكده ساحلي كوچيك! جايي كه مي توني تا ديروقت بخوابي! يه كم ماهيگيري كني! با بچه هات بازي كني! بري دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزني و خوش بگذروني!
    __________________________________________________________________________
    (آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۳۸۹ ارديبهشت ۳ ۰۲:۳۴ عصر، توسط php.)
    ۱۳۸۹ ارديبهشت ۳ ۰۱:۵۸ عصر
    یافتن ارسال‌ها WWW پاسخ با نقل قول
     تشکر شده توسط : cyletech
    php آفلاین
    hossein
    ****

    ارسال‌ها: 629
    تاریخ عضویت: ۱۳۸۷ دي ۴
    اعتبار: 13
    تشکرها : 467
    ( 798 تشکر در 277 ارسال )
    ارسال: #10
    RE: مطالب خواندنی و جالب
    اولویت های زندگی!

    پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.

    وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

    سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟ و همه دانشجویان موافقت کردند.

    سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

    بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".

    بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد.
    "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.

    در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند

    خدایتان، خانواده تان ، فرزندانتان ، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان

    چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

    اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشينتان.

    ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.

    پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

    همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

    اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."

    یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

    پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "

    حالا با من یک قهوه میخوری؟
    __________________________________________________________________________
    ۱۳۸۹ ارديبهشت ۳ ۰۶:۵۷ عصر
    یافتن ارسال‌ها WWW پاسخ با نقل قول
     تشکر شده توسط : cyletech
    « قدیمی تر | تازه‌ تر »

  • صفحه‌ها (4):
  • ارسال پاسخ
    پرش به انجمن:


    کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
    IranPHP.org | تماس با ما | بازگشت به بالا | بازگشت به محتوا | بایگانی | پیوند سایتی RSS