• 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بزرگداشت زاد روز پدر غزل معاصر ایران
#1
امروز 1 مهر زادروز پدر غزل معاصر ایرانه : استاد حسین منزوی که شاید به جرات بتوان نام سعدی زمان رو روش گذاشت

برای من خیلی روز بزرگیه. خیلی دوسش دارم. پس هر کس منزوی را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر کس او را دشمن بدارد، خودم می کشمشBig Grin

به دوستدارانش تبریک می گم.

چن تا شعر هم ازش می نویسم برای اینکه بیشتر با شعرهاش آشنا بشین


غزل 1:
------------------------------------------------------------

خيال خام پلنگ من به سوی ماه جهيدن بود
... و ماه را ز بلندايش به روی خاک کشيدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسيدن بود

***

گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظه ی ديدارت
شروع وسوسه ای در من به نام ديدن و چيدن بود

من و تو آن دو خطيم آری موازيان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به يکدگر نرسيدن بود

اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دميدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به کام من
فريبکار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود

***

چه سرنوشت غم انگيزی که کرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پريدن بود


غزل 2:
------------------------------------------------------------

ديدنت گرچه شادي آميز است
ولي از غصّه لبريز است

در من اين حالت دوگانه ز تو
التقاط بهار و پاييز است

شادي ديدنت نديده دلم،
با غم رفتنت گلاويز است

هرچه زيباتر است آمدنت
رفتنت بيش تر غم انگيز است


غزل 3:
------------------------------------------------------------

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو

گیرم این باغ ، گُلاگُل بشکوفد رنگین
به چه کار ایدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟

با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار
من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو

به گل روی تواش در بگشایم ورنه
نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو

گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است
بازهم باز بهارش نشمارم بی تو

با غمت صبر سپردم به قراری که اگر
هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو

بی بهار است مرا شعر بهاری ،‌آری
نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو

دل تنگم نگذارد که به الهام لبت
غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو

غزل 5 (غزل نیس) :
------------------------------------------------------------

این سان که میخورد نفسم در گلو گره
وین سان که می دهد همه جا بوی نیستی
بی آنکه -خوب و بد- خبری از تو بشنوم
احساس می کنم که تو در شهر نیستی

مردم گرفته و نگران و پریده رنگ
هریک بسان جوی روان گشته ی غمی
وانگه به هم رسیده و ادغام می شوند
رود غمی به جانب دریای ماتمی


غزل 6:
------------------------------------------------------------


لبت صریح ترین آیه ی شکوفائی ست
و چشمهایت شعر سیاه گویائی ست

چه چیز داری باخویشتن که دیدارت
چو قله های مه آلود محو و رویائی ست

چگونه وصف کنم هیئت نجیب ترا
که در کمال ظرافت کمال ِ والا ئی ست

تو از معابد مشرق زمین عظیم تری
کنون شکوه تو و بهت من تماشائی ست

در آسمانه ی در یای دیدگان تو شرم
شکوهمند تر از مر غکان در یائی ست

شمیم وحشی گیسوی کولیت نازم
که خوابناک تر از عطر های صحرائی ست

مجال بوسه به لب های خویشتن بدهیم
که این بلیغ ترین مبحث شناسائی ست

٬

پناه غربت غمناک دستهائی باش
که دردناک ترین ساقه های تنهائی ست .


غزل 7: (اینم یکی از شاهکارهای استاد - به بازی ای که با اعداد و عملگر ها می کنه توجه کنید)
------------------------------------------------------------

شهر - منهای وقتی که هستی - حاصلش برزخ خشک وخالی
جمع آیینه ها ضربدر تو، بی عدد صفر، بعد از زلالی

می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار
می شود آهویی در چمنزار، پای تو ضربدر باغ قالی

چند برگی است دیوان ماهت؟ دفتر شعرهای سیاهت؟
ای که هر ناگهان از نگاهت یک غزل می شود ارتجالی

هر چه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت
می کند بر سبیل کنایت مشق آن چشم های مثالی

ای طلسم عدد ها به نامت! حاصل جزر و مد ها به کامت!
وی ورق خورده ی احتشامت هر چه تقویم فرخنده فالی!


چشم وا کن که دنیا بشورد! موج در موج دریا بشورد!
گیسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شمیم شمالی

حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو
هر سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی



یادش گرامی
همه جوره اش رو داریم ظاهرن
  پاسخ
تشکر شده توسط : Alimokhlesi parvane Y.P.Y admin
#2
روز خوش محمد روز خوش من هم هست. منو هم تو شادیت شریک بدون HeartHeart Blush
  پاسخ
تشکر شده توسط : molana


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان